![]() |
![]() |
|
|
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:1 توسط شبنم |
|
|
مرا ببخش دیر هنگام است حداقل برای ستایش بخشندگی هایت که لحظه های بسیاری را به من بخشیده ای و من همه آنها را در بازی تلخ باورهای نا توانی و نتوانستن ها از دست داده ام تو را با همه وصف ناشدنت به یاد آورده ام به راستی چرا تا کنون این گونه از تو دور مانده ام!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:51 توسط شبنم |
|
|
همیشه عشق پیش از آن که تو را به اوج ببرد هر دو پایت را می شکند! و بعد تو می مانی و تنهایی و بعد به مهمانی ابرها می آیی!!!
(گیلاس آبی.مجله موفقیت) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:58 توسط شبنم |
|
|
دوباره غربت آن ماجرای دلتنگی
و من که گم شده ام لا به لای دلتنگی هزارو سیصدو چند سال باید من تو را به شانه برم پا به پای دلتنگی! از این هوای مه آلود شهر دلگیرم و جار می زنمت با صدای دلتنگی شکسته شاخه صبرم بیا تماشا کن نشسته کنج دلم آشنای دلتنگی اگرچه دفتر شعرم همیشه دلتنگ است به عالمی ندهم این صفای دلتنگی تمام هستی خود را ز دست خواهم داد به داد من نرسد گر خدای دلتنگی |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:0 توسط شبنم |
|
|
سكوت آب... مي تواند تشنگي باشد و فرياد عطش. سكوت گندم... مي تواند گرسنگي باشد و فرياد پيروزمند قحط؛ همانگونه كه سكوت آفتاب... ظلمت است. اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست! غريو را تصور كن! هزار گونه سخن در دست داشتيم و آن نگفتيم... كه به كار آيد... زيرا كه فقط يك سخن.. در مبان نبود: آزادي. ما نگفتيم... تو تصورش كن. (احمد شاملو) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:1 توسط شبنم |
|
|
با درودي به خانه مي آيي و با بدرودي خانه را ترك مي گويي... اي سازنده! لحظه عمر من به جز فاصله ميان اين درود و بدرود نيست! (احمد شاملو) سلام... خداحافظ... چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كنيد تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار... (حسين پناهي) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:58 توسط شبنم |
|
|
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:38 توسط شبنم |
|
|
سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت, اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت.. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:22 توسط شبنم |
|
|
عشق یعنی...!
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هرچه بینی عکس یار عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراغش سوختن عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:9 توسط شبنم |
|
|
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:57 توسط شبنم |
|
|
باز شب شد چقدر تنهايم گفته بودي كه شبي مي آيم
باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم كنج اين پنجره ها شب همه شب منم و گريه و هاي و هايم پشت اين پنجره ها تا به سحر پنجه بر پيكر شب مي سايم نكند بيهوده عمر خود را پشت اين پنجره مي فرسايم نكند بيهوده تكرار شود قصه ي چشم به راهي هايم باز چون ديشب و شب هاي دگر مي روم پنجره را بگشايم باز شب شد شب و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:6 توسط شبنم |
|
|
حیف از آن صداقتی که بود و نیست
آن همه نجابتی که بود و نیست ای شکوه سبز تو برای من سایه حمایتی که بود و نیست یک صدای خسته در گلوی نی ناله شکایتی که بود و نیست آن همه دو بیتی آن هم غزل شرح بی نهایتی که بود و نیست عشق اگر چه گاه جلوه می کند عاشقی حکایتی که بود و نیست . عشق تو پشت و پناهم بود و نیست حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم چیز سبزی در نگاهم بود و نیست عشق این سرمایه بازار دل آب این روی سیاهم بود و نیست یاد آن ایام مشتاقی بخیر عاشقی تنها گناهم بود و نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:57 توسط شبنم |
|
|
مرگ سهم ماست می دانم قسمت چشمهای بارانی گریه بی صداست می دانم مادرم با نگاه خود می گفت زندگی اشتباست می دانم یک نفر بهانه می گیرد در دلش جای پاست می دانم یک نفر بی گناه می میرد آه او آشناست می دانم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:3 توسط شبنم |
|
|
کاش مي شد لحظه اي پرواز کرد
ويش بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:33 توسط آرزو |
|
|
مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود دل من سخت شكست و چه
زشت.... به من و سادگيام خنديدي به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكههاي دل خود ر ا آرام سر هم بند زنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:31 توسط آرزو |
|
|
شب است شبی آرام و باران خورده و تاریک کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور به کرداری که گویی می شود نزدیک درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه دود بر چهره ی او گاه لبخندی که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟ کنار دخمه ی غمگین سگی با استخوانی خشک سرگرم است دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است شب است شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر و لیکن چون شکست استخوانی خشک به دندان سگی بیمار و از جان سیر زنی در خواب می گرید نشسته شوهرش بیدار خیالش خسته ، چشمش تار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:54 توسط شبنم |
|
|
فلسفه در نهایت آگاهی , به تنهایی می رسد : اما خود آگاهی عرفانی , جدایی را مطرح می کند. تنهایی , بی کسی است و جدایی و بی اویی! و طبیعی است که در آنجا , آدمی به یا’س می رسد و در اینجا به عشق!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:6 توسط شبنم |
|
|
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment. مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود She cooked for students & teachers to support the family. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره I was so embarrassed. How could she do this to me? خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ I ignored her, threw her a hateful look and ran out. به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!" روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!" روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟ My mom did not respond... اون هیچ جوابی نداد.... I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . I was oblivious to her feelings. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت I wanted out of that house, and have nothing to do with her. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own. اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... I was happy with my life, my kids and the comforts از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم Then one day, my mother came to visit me. تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!" سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight. اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore . یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه So I lied to my wife that I was going on a business trip. ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity. بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی . My neighbors said that she is died. همسایه ها گفتن كه اون مرده I did not shed a single tear. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم They handed me a letter that she had wanted me to have. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children. ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، I was so glad when I heard you were coming for the reunion. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا But I may not be able to even get out of bed to see you. ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye. به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم So I gave you mine. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye. برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه With my love to you, با همه عشق و علاقه من به تو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:3 توسط شبنم |
|
|
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:56 توسط شبنم |
|
|
به من تکیه کن !من تمام هستی ام را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:51 توسط شبنم |
|
|
باورش سخته عزيزم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:14 توسط شبنم |
|
|
رفت ... گذشتم... در پس کوچه های زمان گم شد و گذشتم... رفت ... لابلای آدمهای رنگارنگ در میان هزار توی دلهای نا آرام و گذشتم و گذشتم ... اما چه بهایی پرداختم برای این گذشتن !! و امروز میان بوته ای از شعله های خاکستری تنها پس مانده های آن عشق را در پستوی نه توی قلبم دارم که آن را با چه رقتی حفظ می کنم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:19 توسط شبنم |
|
|
اگر خود را جای دیگران نگذاریم ،قضاوت کردن در باره آنها بسیار آسان است .یک نمونه از این قضیه در کنگره حزب کمونیست شوروی سابق رخ داد،هنگامی که نیکیتا خروشچف با تقبیح جنایت های استالین جهان را شگفت زده کرد . هنگام سخنرانی اش یک نفر از میان جمع فریاد بر آورد : رفیق خروشچف ،وقتی بی گناهان قتل عام می شدند شما کجا بودید؟ خروشچف گفت :هرکس این را گفت از جا برخیزد . اما هیچ کس از جایش تکان نخورد . خروشچف ادامه داد:خودتان به سوالتان پاسخ دادید . در آن زمان من هم همان جایی بودم که الان شما هستید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:2 توسط شبنم |
|
|
آگوستین قدیس می نویسد : به همان دلیلی که یک شهر مجموعه قوانینی نیاز دارد تا ساکنان اش بتوانند کنار هم زندگی کنند انسان هم به یک قانون منحصر به فرد -عشق- نیاز دارد تا بتواند در صفای کامل با جهان روحانی و معنوی هم زیستی کند .دیگران هم از این واقعیت جهان شمول گفته اند ،مانند: عشق حقیقی در پی پاداش نیست اما لیاقتش را دارد(سن برناردو دکلیوو) . و عشق یعنی خدا و مرگ به معنای آن است که یک قطره از این عشق به سرچشمه اش باز می گردد (تولستوی). واقعیت های عشق همانند یک اقیانوس شفاف هستند که به زحمت می توان از لایه های سطحی آن گذشت (پاتمور). هرچه بیشتر به کسی عشق می ورزیم بیشتر در اسرار هرچیز نفوذ می کنیم (مولانا جلالدین رومی). آنجا که امکان نفرت هست امکان عشق هم هست فقط کافی است از میان این دو یکی را انتخاب کنید(تیلیچ). |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:56 توسط شبنم |
|
|
من از بهار و اقاقیها
که روی حصار سنگی دیوارها می نشینند از آفتاب و زلالی بی حد آب از روزهای بلند ،از شتاب می ترسم از خورشید بیمار پاییزی از پایان فصلها می ترسم من از سکوت می ترسم از تکرار لحظه های بی کلمه از دوری واژه ها با ذهن من از هرچه مرا منتظر می گذارد می ترسم و از این صبوری من که بازتاب لحظه های مکرریست از نوع نقابهای انسانی ... من از بودن پشت نقاب سرد و بی احساس از شعله های سرکش دیوانگی می ترسم من از قصه های تکراری مکثهای ناگهانیم نگاه های مردد از غزلهای نیمه تمام خط خورده می ترسم از ابرهای سیاه و محزون نشانه های بغض آسمان بغض های رفتن بدرود های تلخ می ترسم بی دلیل از قفس کهنه شب سا یه های مرگوار سادگی فضای گنگ بیهودگی می ترسم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:33 توسط شبنم |
|
|
عادت کرده ام به تو مثل کودکی که به لالایی شبانه مادرش عادت می کند و مثل تکه سنگی از ساحل که به نوازش لطیف موج ها. بودنم از نبودنت خالیست تو مرا هم از خودم گرفته ای بیا ببین که چگونه موج می زند سکوت گرم تو در طنین سرد نفسهای من و قلب من از تپیدن باز می ماند بیا ببین که چگونه می سوزم میان گریه و بغض وقتی که با نبوغ داغ کلامت صدایم می کنی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:8 توسط شبنم |
|
|
به سراغ من اگر می آیید
در سکوتستانم در سکوتستان جایی هست که در آن هیچ کسی نفسش در نمی آید در سکوتستان ،رگ های هوا منجمدند ودلیل سر پا بودن دل ها آنجا نا معلوم در سکوتستان چتری نیست ،بارانی نیست آدم اینجا انصافا تنهاست !! به سراغ من اگر می آیید آهسته نیایید فریادی بزنید ،کاری بکنید شاید به لطف شما سنگ تنهایی ما خرد شود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:1 توسط شبنم |
|
|
چهار چيز هرگز قابل جبران نيست: سنگي كه پرتاب شده باشد. حرفي كه از دهان خارج شده باشد. فرصتي كه از دست رفته باشد. زماني كه سپري شده باشد!
روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:52 توسط شبنم |
|
|
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود. یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:51 توسط شبنم |
|
|
روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت. ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟ ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم!
گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه: خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:9 توسط شبنم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
ای خورشید,
بر دم دروازه ی مغرب ایستاده ای چه کنی ؟ چشم انتظار کیستی؟ غروب کن ! بگذار شب بیاید . بگذار جامه ی سیاهش را بر چهره ی کا ئنات افکند . بگذار شب بر سرم باز خیمه زند |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس داستان شعر |
| نویسندگان |
|
شبنم آرزو |
| پیوندها |
|
professional atchitectur professional artchitectur .talar gofteman toudeshk دنیای قلم از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر هیچ در هیچ (جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است ) گلبرگی از باغ زیبای قرآن |
|
RSS
| ||
|
فالنامه براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد |
|
|